من کتابهای هری پاتر را چندین با خوانده ام و کاملا موضوع آنرا می دانم.هری پاتر کتاب تخیلی است اما خواندنش هیجان بسیار زیادی دارد که حتی در بعضی از قسمتهایش آدم را به گریه می اندازد.
در کتاب هری پاتر افراد جادویی هستند اما افراد دیگری هم هستند که آنها جادو بلد نیستند و در این کتاب به این افراد مشنگ می گویند .
افراد دیگری هم هستند که پدر و مادرشان جادویی بودند اما خودشان نمی تواتنند جادو کنندبه اینها هم فشفشه می گویند.
افراد جادویی هری پاتر به سه مدرسه می روند: هاگوارتز،بوباتون و دورمشترانگ.
کسانی که به این مدرسه ها می روند جادوگرند، آنها تکه چوب کشیده و صافی بدست می گیرند و به تدریج ورد و طلسم خواندن را می آموزند.
هری پاتر ، نام یک شخصیت جادویی است که پدر و مادرش بدست سیاه ترین و وحشتناک ترین جادوگر کشته می شوند و هری پاتر تا بزرگ شدن سختی ها و مشکلات زیادی را تحمل می کند سپس در سن ۱۱ سالگی به هاگوارتز که مدرسه جادویی است می رود.
او بزرگتر می شود و دذر سن ۱۶ سالگی بهمراه آلبوس دامبلدورAlbus Dumbeldor مدیر مدرسه ،بدنبال قاتل پدر ومادرش یعنی لرد ولدمورت می رود.
لرد ولدمورتLORD VOLDEMORT وقتی پدر و مادر هری را کشت ، چوب جادویی را به سمت آنها گرفت و ورد خطرناکی خواند که انسان را درجا می کشد اما طلسم او به سمت خودش بر می گردد و او نیز کشته می شود اما دامبلدور مطمئن است ولدومورت روزی برمی گردد.
من کتاب هری پاتر را خیلی زیاد خواندم از وقتی که کلاس سوم بودم و از شخصیت دراکو مالفویDRACO MALFOY ، بسیار خوشم می آید. او دشمن هری پاتر است.
من کتاب هری پاتر را دوست دارم چون یک کتاب جادویی است.
این کتاب ۷ جلد است و مجموع آن ۱۲ جلد می شود و بیش از ۵۰۰۰صفحه است
در همان لحظه ای که آقای جانسون از فرمون قافل شد ،فرمون از دست او لغزید و ماشین به سمت مخالف اتوبان رفت ؛در نتیجه به ماشین شخص دیگری برخورد کردند.خوشبختانه کسی چیزیش نشد چون همه کمربند داشتند ؛غیر از آقای جانسون.برای همین او با سر رفت توی شیشه ی ماشین.همه توی شوک بودند و فکر می کردند که این فقط یک کابوس بوده ،اما وقتی سر پر خون آقای جانسون رو دیدند ،باورشان شد.
تقریبا یک دقیقه گذشت تا این که یک نفر به آمبولانس زنگ زد.وقتی آمبولانس آمد ،خانم جانسون هم همراه شوهرش سوار آن شد و فقط جک،جیمز و جولیت در ماشین ماندند و هضم آن قضیه ی وحشدناک!!!!
ادامه دارد...
بالاخره هواپیما راه افتاد و پس از مدت زیادی در فرودگاه فرانسه ،فرود آمد.جیمز در حالی که بالا و پایین می پرید ،از خلبان تشکر کرد و بیرون رفت.وقتی آن ها بارشان را تحویل می گرفتند ،جک با شور و شوق گفت:"هی نگاه کنید ؛جولیت."جولیت که دختری با پوست روشن ،چشمانی سبز و موهای قهوه ای ،برعکس پسر خاله هایش که موی بوری داشتند ،داشت برای آن ها دست تکان میداد.آن ها هم چمدان هایشان را براشتند و رفتند پیش جولیت و خانواده اش.
_"پس حتما خیلی تو راه بودین ،نه؟
شب بود .آن ها در خانه ی خواهر خانم جانسون بودند.جیمز با قیافه ی از خود راضی نشته بود و داشت با جولیت صحبت می کرد.اما جولیت فرصت جواب دادن را به جیمز نداد و دوباره گفت:"راستی ،هرول از وقتی که نامتو رسوند ،منتظر نامه ی بعدی نشسته.الانم توی اتاق منه."
_"ممنون.ولی اون نامه از طرف جک بود ،نه من."
_"بله درسته.انگار خیلی بهش خوش گذشته."
_"ممنون."
_"خواهش می کنم .می دونم که به شما هم خیلی خوش می گذره."
اما اگه از اتفاق روز بعد با خبر بود ،هرگز این حرف رو نمی زد .
ادامه دارد...
صبح روز بعد ،جک در حالی که چایی شیرین می خورد ،رو به جیمز گفت:"راستی..."اما معلوم نشد که چی می خواست بگه زیرا در همان لحظه کسی با صدای بلندی گفت:"صبح همگی به خیر."و وقتی که جک و جیمز سرشان را برمی گرداندند ،پدرشان را دیدند که با لباس بیرون به سمت آن ها می آید.جیمز ابتدا به ساعت و سپس به لباس های پدرش نگاهی انداخت و گفت:"بابا!!!! این وقت صبح کجا داری می ری؟الانم که تعطیلاته."اما آقای جانسون با لبخند گفت:"اگه الان زوده ، پس خودت چرا بیداری ،جک؟بعدم الان ساعت نه و نیمه."
_باشه،ولی من جیمزم.
_ببخشید جک ،نه منطورم جیمزه.خب...چون من کار خیلی مهمی دارم باید برم بیرون.
بعد از حرف آقای جانسون ، کسی چیزی نگفت.وقتی خانم جانسون داشت با شوهرش خداحافطی می کرد ،گفت:"مواظب خودت باش عزیزم." و آقای جانسون رفت.
وقتی آقای جانسون برگشت ،ساعت 10:30 بود ،ولی شب.او که به نظر خسته می رسید گفت:"آقای فلپس سعی داره کاری کنه که سفر ما زودتر انجام بشه ،اما آقای والتر می گه باید صبر کنیم که..."اما ادامه ی حرفش در نعره و قهقه ای گم شد و در همان لحظه ،جک دوان دوان اومد توی حال و در حالی که چند کرم دیگه رو از لای موهاش جدا می کرد ، نعره زد:"این دیوونه ی مسخره ی لعنتی..."اما بقیه ی حرفش توی قهقه ی جیمز گم شد!!!!!!!!!!
ادامه دارد...
در هوای گرم تابستان،پسر اول خانواده ی جانسون ،مشغول بازی با پسر های همسایه بود.جک جانسون در حالی که سرگرم بازی گرگم به هوا بود با صدای بلند به دوستانش گفت:"ما تا چند روز دیگه از این جامی ریم.می خوایم برای خوش گذرونی به فرانسه بریم.خیلی دوست دارم اون جا رو ببینم!"
"پس ما چیکار کنیم؟"الیور توماس ،یکی دیگر از دوست های جک این سوال را پرسید.جک با ناراحتی دروغین گفت:"شما ها که دوست زیاد پیدا می کنین.حالا شاید یه روزی دوباره برگشتیم."ناگهان از داخل خانه ای ،خانم جانسون فریاد کشید:"جک!!!بیا عزیزم وقت ناهاره"!!!!!!!
جک پس از خداخافظی با دوستانش به خانه رفت.در حالی که دستاشو می شست گفت:"مامان!بلیتمون مال چه روزیه؟"
خانم جانسون با لبخند گفت :"پدرت بلیتو برای 5 روز دیگه گرفته .تو هم باید بری و وسائلتو جمع و جور کنی ."
جک پس از ناهار به اتاقش رفت .ناگهان چیزی به فکرش رسید و مثل برق رفت اتاق برادرش جیمز .جیمز 5 دقیقه از او کوچک تر بود (زیرا آن ها دوقولو بودند .)جیمز که از بودن ناگهانی برادرش در اتاقش تعجب کرده بود ،پرسید :"چیه ؟"جک در حالی که نفس نفس می زد گفت:"یه فکری دارم ...چه طوره به جولیت نامه بنویسیم و بگیم که داریم می یایم فرانسه ؟"جیمز با پوزخند گفت :"جولیت ؟حالا چرا نامه ؟خب برو تلفون بزن ."اما جک دوباره از جا پریده بود و لحظه ی بعد در حال نوشتن نامه برای جولیت ،دختر خاله اش بود .او نوشت :
سلام جولیت ،خوبی ؟
ببین ،من یه خبر خوب و یه خبر بد برات دارم .اول کدومو بگم ؟اول بدرو می گم :من دارم می رم کلاس پنجم .خبر خوبمم اینه که ما می خوایم بیایم فرانسه .بلیتمون 5 روز دیگست .
خب ،پس جاها رو برامون بنداز چون ما تا هفته ی دیگه یا شاید دیر تر می رسیم .خداحافظ_جک
او در حالی که نامه رو داخل پاکتش می گذاشت ،به فکر این افتاد که بهتر است نامه رو با پست که سریع تر و بهتر است بفرستد ، اما برای این که هیجان انگیز تر باشد ،تصمیم گرفت که نامه را به وسیله ی جغد زیبایش ،هرول ،بفرستد .!!!!!!هرول هم با ناز و عشوه ،نامه رو قبول کرد .(زیرا هرول میدونست دست کم باید 2 روز تو راه باشه )!!!!!!!!
ادامه دارد..................
من دیشب بدترین کابوس عمرمو دیدم .دیدم که :برگشتم تهران و روز بعدش رفتم کلاس کاراته و این جا بود که دیدم دوستم که با اون کمربند سبز گرفتم داره برای کمربند آبی آماده می شه در صورتی که من هنوز باید یه کاتایه دیگه یاد می گرفتم و کلی دفاع و ضربه برای امتحان انتخاب می کردم !
اینم از کابوسم !!!!
بازم سلام :
چون من دلم به حال خودم سوخت با خانواده ام تصمیم گرفتیم که من و برادرم به مدت ۱۰ روز بریم شیراز و من بدبختانه یا خوشبختانه ۷یا۶ جلسه از کلاس کاراته ام عقب موندم و همین طور جلسه ی اول ترم جدید کلاس زبانم .(من بالاخره تونستم یه کاری کنم که نرم کلاس بسکتبال)!
اما شیراز هم خیلی خوش می گذرد.امیدوارم این خوشی برای مادر و پدرم هم باشه که بدون ۲ تا بچه ی
هستند!
امروز من بعد از شش هفت ماه میخوام وبلاگم و دوباره بنویسم :ولی فکر نکنم هر روز بشه ولی قول می دم حداقل هفته ای ۱ یا ۲ بار بشه که بایدم بشه .
ولی شمام یه فکری به حال من بی چاره بکنین !آخه من هفته ای ۵ روز کلاس دارم و به لطف معاون مهربون مدرسم میخوام <باید> صبح ۳ روز روزامو <که ظهرشم کلاس دارم >کلاس برم حتی به زورم شده !
من هم چون کلاس های کاراته و زبان می رم می گم بد نیست برای تنوع کلاس بسکتبال برم !
پس اگه از انتظار کشیدن خسته نشدید منتظرم باشید .
یکی بود یکی نبود .روزی روزگاری در یک شهر کوچک درخت گردویی بود .این درخت
گردو همیشه در بهارو تابستان گردو می داد و در پاییزو زمستان گردو هایش خشک
می شد و بر زمین می ریخت .یک روز صبح که بهار بود چند کلاغ آمدند تا گردو های
درخت را بچینند و بخورند .در نزدیکی این درخت یک سوراخ بود وموشی با بچه اش در
آن سوراخ زندگی می کرد .همیشه وقتی کلاغ ها به سراغ درخت می رفتند مواظب
بودند تا موشی که در آن جا زندگی می کند گردو ها را بر ندارد .موش بی چاره
همیشه از کلاغ ها می خواست که چند گردو به او بدهند .ولی هیچکس به او چیزی
نمی داد .بهارو تابستان گذشت .پاییز و زمستان کم کم فرا رسید و گردو ها شروع به
ریختن کرد .دیگر گردویی باقی نمانده بود .یک روز یکی از آن چند کلاغ به خانه ی
موش رفت وگفت :((موش عزیز !گرسنه ام است .غذا ندارم .لطفا کمی غذا به من
بده.))موش گفت :((من هیچ غذایی ندارم .))اصرار کلاغ فایده ای نداشت .موش
که دیگر خسته شده بود یک گردوی خراب به او داد .کلاغ ناراحت شد و همین طور
اصرار کرد .موش گفت :((هر یک دانه گردویی که من به تو می دهم تو باید ۱۰ گردو
به من بدهی وبرای این که من باور کنم تو ۱۰ گردو به من می دهی باید ۷ بار نوکت را
بر زمین بکشی و پرت را در آبی که داخلش پوست گردو هست بزنی و بر دیوار امضا
کنی .کلاغ قبول کرد وآن ها سالیانه سال در کنار هم زندگی کردند . ![]()
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
به نام خدا
از امروز امتحان های ماهیانه ی آذر من شروع شده .من
امروز امتحان انشا داشتم و فردا هم امتحان تاریخ مدنی
دارم .
درس ۱۰ فارسی بخوانیممان از ما خواسته بود که یک
داستان بنویسیم و از آن نتیجه ی اخلاق فردی واجتمایی
بگیریم .مادربزرگم هم برایم یک داستان از آن داستان
هایی که خودش می گوید برای من گفت و من خلاصه
ی آن را در کتابم نوشتم .آن را در وبلاگم می گذارم . اگر
دوست دارید آن را بخوانید .![]()